close
تبلیغات در اینترنت
کاظوم دشت گپ
خاطرات و دلنوشته ها

بچه های دشت بزرگی همانند محمد که محول می گفتند به کاظم هم کاظوم می گفتند!

البته لهجه ی ام الطمیری ها  اینگونه است نه اینکه قصد و عمدی

در کار بود . کاظوم وقتی می خواست حرف بزنه مثل کامپیوتر

حرف میزد مخصوصا اگر عصبانی می شد شروع میکرد به

کامپیوتری و مقطع حرف زدن !

گاهی هم تا کاظوم کامپیوتری حرف میزد بچه ها بهش می

گفتند : کاظوم ، از صحبتهای ، من ، چی ، برداشت ، کردی ؟ و . . .

عظیم دهکردی فرمانده دسته بلال که این موضوع را واقف شده

بود گاهی سر به سر کاظوم میگذاشت که یک مورد آن برای بازگو

کردن خارج از لطف نیست .

قبل از عملیات وارد روستای گصبه آبادان شده بودیم .

مردم روستا بدلیل محاصره کامل آبادان روستا را ترک کرده بودند و

بعضا اموال و اثاثیه مختصرشان را نیز نتوانسته بودند با خود ببرند و

حتی بعضی از اسباب بازیهای بچه ها در فضای باز مانده بود و در

آفتاب شدید و سوزان خوزستان بکلی داغون  و در محیط رها شده

بودند .

کاظوم که همیشه با حالت کامپیوتری حرف میزد و گاها پ

یشنهادات  جالبی هم میداد وارد سنگر عظیم دهکردی فرمانده

دسته شد و گفت : عظیم . چرا . گردان . پیک . داره . گروهان .

پیک . داره . ولی . دسته  . بلال . پیک . نداره . ؟؟؟

این پیشنهاد اونقدر خنده دار بود که عظیم رو به شیطونی

واداشت و به کاظوم گفت واقعا پیشنهاد خوبیه ! من از همین الآن

تو رو به پیک دسته منصوب میکنم !

کاظوم هم که انگار همین رو می خواست با همون حالت

کامپیوتری گفت : هر . چی . فرمانده . دستور . بده . ما .

بدستور . امام . اطاعت . می کنیم ...!

عظیم هم با اشتیاق گفت خیلی خوبه دستت درد نکنه که قبول

کردی مسئولیت مهمیه ! مخصوصا که عملیات هم نزدیکه و ما

پیک زبل و زرنگی ! مثل تو نیاز داریم !

کاظوم هم که عشق کرده بود با حالت معمول کامپیوتری گفت :

فعلا  . کاری  . هست  . که  . انجام  . بدم ؟

عظیم گفت : حالا نه بگذار تا از گردان برات موتور بگیرم تا بتونی

وظایفتو به سرعت انجام بدی . کاظوم بیشتر صفا کرد فکر نمیکرد

که موتور سیکلتی در کار باشه !

تا کاظوم رفت با عظیم کلی بهش خندیدیم ! به عظیم گفتم خوب

حالا موتور از کجا می آری ؟ عظیم گفت فکرشو کردم فردا که

کاظوم اومد میگم .!

بعد از نماز و صبحانه اول وقت کاظوم که معلوم بود تا صبح درست

 و حسابی از عشق موتور خواب نداشته اومد در سنگر فرماندهی

دسته و سلام گرمی کرد و گفت : من . در . خدمتم ...

عظیم هم خیلی جدی از سنگر اومد بیرون و موتورسیکلت اسباب

بازی پلاستیکی سه چرخه ای که از بچه های روستای گصبه بجا

مانده و کمی سالم مانده بود به کاظوم نشون داد وگفت : مجوز

این موتور را از فرمانده گردان گرفتم ! تحویلت تا بعد از عملیات !!!

کاظم که تازه متوجه شده بود که عظیم دستش انداخته شروع

کرد با حالت کامپیوتری به غر و لند کردن !

اذیت . نکن . عظیم . من . جدی . گفتم  . . . و . . .

یادش به خیر تا آخرین روزهائی که عملیات شد و از گصبه رفتیم

اون موتوره معروف بود به موتور پیک دسته بلال " کاظوم دشت گپ " ...

(کاظم دشت بزرگ بسیجی پاک و مخلص گردان کربلای اهواز)


نوع مطلب : "><-PostCategory->
برچسب ها : 0 ,
نوشته شده در شنبه 26 تير 1389 توسط غلامرضانجفی سولاری| تعداد بازدید : 157


درباره وبلاگ

سلام خاطرات و دلنوشته هایم تقدیم به شما تا چه مقبول افتد و در نظر آید محتاج نگاه و نظرات و نصایح شما هستم ... همین ...
نظرسنجي
آمار وبلاگ
افراد انلاین : 1
کل بازديد : 5916
بازديد امروز :15
بازديد ديروز : 0
ماه گذشته : 32
هفته گذشته : 18
سال گذشته : 72
تعداد کل پست ها : 29
نظرات : 21

پشتیبانی قالب


Powered By
rozblog.com